تبليغاتX
الهه عشق
خدایا چنان کن سر انجام کار که تو خشنود باشی ما رستگار
 یه نظر کوچلو بده ... ، وبلاگ جدید ...

 

سلام

خوبید

وبلاگ جدید با نحوه کار جدید رو افتتاح کردم

لطفا اسم و تاریخ تولد خود رو در این وبلاگ جدید در بخش نظرات بنویسد تا تمام کسانی که به این وبلاگ سر می زنند تولد شما رو بهتون تبریک بگن

یعنی یک جشن تولد وبلاگی براتون بگیریم

این هم آدرس وبلاگ


  www.fotros1387.blogfa.com   

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

 sami

ممنون که نظر دادی !!!

|+| نوشته شده توسط سامی در 87/04/13 | موضوع: عکسهای عاشقانه |
 91) فقط تو ...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سامی در 87/04/13 | موضوع: عکسهای عاشقانه |
 90) خیانت ...

WWW.farhadkazemi.blogfa.COM

|+| نوشته شده توسط سامی در 87/04/10 | موضوع: عکسهای عاشقانه |
 89) داستان يه حالگيري خيلي شديد ...

 داستان يه حالگيري خيلي شديد - توصيه ميشود دخترها حتما ببينند

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چند ماهه به آرژانتين منتقل شد.
پس از دوماه ، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که در اين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! و مي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست.
باعشق : روبرت

 

دختر جوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد ، از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسي از نامزد ، براد ر، پسرعمو ، پسردايي و ... خودشان به او قرض بدهند.

 همه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:
روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم،
لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جداکن و بقيه را به من برگردان .....

|+| نوشته شده توسط سامی در 87/04/10 | موضوع: عکسهای عاشقانه |
 88) مــــــــــــــــــــــــــادر ...

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد.

پشت خط مادرش بود .

پسر با عصبانيت گفت:چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع تو مرا از خواب بيدار كردي؟

 فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.

پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبحخوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت .

وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت

ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.

 روز مــــــــــــــــــــادر مبـارك

((مطلب از سایه جان http://delkadeye-eshgh.blogfa.com/ ))

|+| نوشته شده توسط سامی در 87/04/05 | موضوع: عکسهای عاشقانه |
 87) معرفت ...

|+| نوشته شده توسط سامی در 87/04/05 | موضوع: عکسهای عاشقانه |
 86) این پست رو تا آخر بخون خیلی باحاله ...

صدق وراستي اساس جميع فضائل انساني است .’’

 آياوقتي به هم دروغ مي گوئيم هرگز فكر كرده ايم كه با دروغ گفتن ازفضائل انساني دورمي شويم؟

براي گره گشائي مشكل خود به دروغ متمسك مي شويم ولي چرا غافليم كه مشكل گشاي حقيقي يعني آن خالق هستي  ما را از دروغ گوئي منع فرموده اگر دروغ نگوئيم آيااو قادر نيست مشكل ما را حل كند ؟ آيادروغ گفتن ما به اين معني نيست كه به قدرت او شك داريم ؟وآيا صداقت وراستگوئي به معني توكل واعتماد ما  نيست ؟

 

نظر خودتان  را راجع به داستان زير نيز بفرمائيد

 

 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده‌اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !
آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :
کدام لاستيک پنچر شده بود...؟!!

|+| نوشته شده توسط سامی در 87/04/05 | موضوع: |
 85) دلم برات تنگ شده ...

كاش در كنارم بودي, كاش مي توانستم تو را در آغوش يگيرم ونوازش كنم... كاش مي توانستم دستانت را بگيرم و با تو به اوج خوشبختي بروم...كاش مي توانستم بوسه اي بر گونه مهربانت بزنم...اي كاش, كاش, كاش...دلم بدجوري هواي تو را كرده عزيزم...اي بهترينم...باورم نمي شود فاصله ها اينچين بين ما غوغا بپا مي كنندودرياي غم ودلتنگي در قلبم طوفان بپا كندوامواج تنهايي مثل خنجر در قلبم بنشيند...واي كاش در كنارم بودي...كاش بودي ودلم را از اميد وآرزوهاي انباشته خالي مي كردي...باورم نمي شود,سخت است باور كردنش, با نبودنت در كنارم گويادر اين دنيا تنهاي تنهاييم...بي كس...بي نفس, كاش در كنارم بودي...آنگاه هيچ آرزويي از خداي خويش نداشتم...سخت است ولي بايد نشست در گوشه اي وگريست وانتظار كشيد تا به سوي من بيايي واي كاش تو در كنارم بودي, باورم نمي شود كه قصد رفتن كرده اي وبار سفر را بسته اي, دلم بدجوري براي تو تنگ است..../

                          

 

|+| نوشته شده توسط سامی در 87/03/27 | موضوع: عکسهای عاشقانه |
 84) من که میدانم تو چی کسی هستی برای من ...

پیر مردی صبح زود از خانه اش خارج شد .در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.

عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای او را پانسمان کردند و سپس به او گفتند که باید عکسبرداری کنند تا جایی از بدن

وی دچار شکستگی نشده باشد.

پیرمرد غمگین شد و گفت وقت ندارد چون باید با عجله به جایی برود.

پرستاران از او پرسیدند که دلیل عجله اش چیست تا شاید بتوانند به او کمک کنند.

پیرمرد گفت : زنش در خانه سالمندان است و هر روز صبح زود می رود آنجا تا با او صبحانه بخورد .

پرستاران گفتند که ما به او خبر می دهیم ولی پیرمرد با تاسف گفت که زنش آلزایمر دارد

و چیزی متوجه نمی شود وحتی او را نمی شناسد.

همه با تعجب نگاه کردند ، یکی از آنها پرسید : وقتی شما را نمی شناسد چرا هر روز میروید تا با او صبحانه بخورید ؟

پیرمرد با صدایی گرفته و به آرامی گفت :اما من که می دانم او چه کسی است ...

 

 من که می دانم تو چه کسی برای من ...

 

|+| نوشته شده توسط سامی در 87/03/27 | موضوع: عکسهای عاشقانه |
 83) هزینه عشق واقعی ...
                

 

شبی پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال اشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود صورتحساب !!!

 کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار

 مراقبت از برادر کوچکم 2 دلار

 نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3 دلار

 بیرون بردن زباله 1 دلار

جمع بدهی شما به من :12 دلار

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این عبارت را نوشت:

بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت: مامان ... دوستت دارم ،

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلاً بطور کامل پرداخت شده

قابل توجه اونهائی که فقط خودشونو میشناسند و فکر میکنند مرور زمان انها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند. بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم . کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.

|+| نوشته شده توسط سامی در 87/03/23 | موضوع: عکسهای عاشقانه |
 82) خواستی برو ولی ...

 ss

|+| نوشته شده توسط سامی در 87/03/23 | موضوع: عکسهای عاشقانه |
 81) بخدا دوست دارم ....

 

 

 

 

  

 

 

|+| نوشته شده توسط سامی در 87/03/20 | موضوع: عکسهای عاشقانه |
 80) تو هم برو ...
برو گمشو.... 

|+| نوشته شده توسط سامی در 87/03/13 | موضوع: عکسهای عاشقانه |
 79) بگو گفتم یا نگفتم ...

قلبم تقدیم تو باد ای عزیز من

|+| نوشته شده توسط سامی در 87/03/13 | موضوع: عکسهای عاشقانه |
 78) غصه نخور ...

 

|+| نوشته شده توسط سامی در 87/03/13 | موضوع: عکسهای عاشقانه |
 
 
بالا